آزمایشی برای لیلا
- معلوم هست کدوم گوری هستی؟ تو که عاشق فیزیک بودی، پس چی شد که اینطوری داری حرف میزنی؟ بر اساس تجربه استحکام نداره، ارزش و اعتباری نداره و این پرت و پلاها چیه که میگی، روی این تئوری داریم دو ساله آزمایش میکنیم و تا حالا هم جواب آزمایشها در همهی بیست مرتبه همه موفّق بوده. اگه به آخر برسونیم میدونی چی میشه؟ چه مرگت شده که اینجوری شدی؟
- به خاطر لیلا.
- لیلا خانم! مگه لیلا خانم چی شده؟
- هیچی، لیلا دیگه لبخند نمیزنه. من این را آزموده بودم به کرّات. هر وقت که به خانه میرفتم لیلا لبخند میزد و اکنون لیلا دیگر لبخند نمیزند.
- چی شده؟ قهر کردین؟
- من ده سال از خواب که برمیخواستم لیلا کنارم بود. من این را ده سال آزموده بودم، یعنی 3652 مرتبه و اکنون تو میگویی بیست مرتبه این را آزمودیم؟
- مثل آدم بگو ببینم لیلا کجاست؟
- من نمیدونم. یعنی دیگر آزمایشی وجود ندارد که به من بگوید. میفهمی هیچ آزمایشی وجود ندارد!
- عوضی مثل آدم بگو ببینم چی می گی؟
- لیلا مرده...
- سعید جون عزیزم ببخشید اینجوری صحبت کردم، تو الآن کجایی، من تا بیست دقیقه دیگر خودم را رساندم اونجا عزیزم، آروم باش عزیزم، فکر آزمایشگاه و هیچی را هم نکن من همه چیز را مرتّب می کنم، جایی نری من خودم را رسوندم....
گالری هستی
و شیطان گفت: بشر! دنیا کافی ای بزرگ است تمتّع بجوی!
خدا گفت: نه آخوری نیست برای حیوان، لوح نقّاشی ایست برای انسان.
و شیطان گفت: نقش بر آب است رفتنیست،بهره بجوی.
خدا گفت: نه نقشت ماندنیست در گالری هستی، بهترین نقشت را بزن تا فرصت باقیست.
بیقرار
جایی به تصادف خواندم این را که سرنوشت شهیدی بود خیلی تاثیرگذار بود (نقل به مضمون متاسفانه چون متنش را ندارم):
از همان اول معلوم بود که خیلی بیقرار و بیتاب است و خیلی زود از میان ما می رود. خیلی وقتها در خواب خدا خدا می کرد. یک بار نیمه شب در حال خواب دیدم به شدّت فریاد می کند: خدا، خدا! بیدارش کردم، مثل بید به خود می لرزید. تکانش دادم گفتم چی شده، گفت چیزی نیست و دوباره به خواب رفت. بیسیمچی بود. همیشه غرق مناجات بود. کنار بیسیمش می نشست و با سوز و گداز دعای ابوحمزه را آرام می خواند. صفحههای مفاتیح کوچکش دیگر با اشکهای او انس گرفته بودند. بسیار اهل بکاء بود ولی در خفاء. یادش گرامی. وقتی رفت نوزده سال داشت.
وقتی من در آن سنین بودم بزرگترین مشغولیتم این بود که Age of Empires را با هفت تمدّن در سختترین حالتش شکست بدهم...
امام به روایت امام
اگر امام را دشمنی میداری هم، صحیفه امام را حداقل به خاطر تاریخ کمی بخوان، پس آنگاه، اگر خدا را هم قبول نداری، به خاطر انسانیت به دنبال جریان نفاق نرو.
داروخانهی چهلتایی
قبلنها با واژهای تو انگلیسی روبرو شدم (یادم نمی یاد چی بود) که معنیش این بود که کسی که کاری را می اندازد آخر وقتش انجام می ده و با خودم گفتم بد نبود توی فارسی معادل چنین واژهای را برای آدمهایی مثل من وضع می کردند. نمی دونم شاید دقیقهی نودی، شب امتحانی واژههای بدی نباشد.
بعد از بیست سال درس خوندن هنوز هم آدم نشدم و بسیاری از حجم کار روی شب امتحان بود. برای درسهایی البته مثل صرف و نحو که پیوسته مباحثه می کردیم کار بسیار سبک بود (مباحثه هم از آن چیزهای خیلی جالب حوزه است که نمی دانم چنین سنتی چرا در دانشگاه وجود ندارد!) ولی برای برخی درسها حتی تازه داشتم کتاب را می خریدم، درس اخلاق را می گویم. البته کتابمان عوض شد و قرار شد که چهل حدیثِ امام را بخوانیم.
من خیلی با این کتاب برخورد کرده بودم. حتی حاج آقای فلاح که از معدود کسانی است که سزاوار است او را استاد و معلّم بخوانم جلساتی خیلی قبلها با تکیه بر چهل حدیث در خوابگاه می گفت. ولی من همیشه یا از کنار این کتاب به مسامحه گذشته بودم یا حیفم می آمد که پول بدهم و این کتاب کلفت را بخرم و چند صحفهاش را بخوانم و بگذارمش کنار همهی کتابهای کلفت دیگری که هیچ وقت لایشان را باز نکردهام. شاید چند صفحهای هم از آن خوانده بودم و با متن قدیمی و نه چندان دلچسب آن حال نکرده بودم و شاید فکر می کردم که این کتاب فقط به واسطهی اینکه نویسندهی آن امام بوده است مشهور شده است و حتی موقعی که کتاب تفسیر سورهی حمد را از امام خواندم و خیلی خیلی برایم جالب بود باز هم گفتم شاید این کتاب را امام در جوانیها نوشته است و آنوقتها آنقدرها فوق العاده نبوده است. ولی خوب ایندفعه دیگر مجبور بودم برای امتحان سه حدیث آن را بخوانم.
فوق العاده بود. ایندفعه متن کتاب برایم خیلی ساده و روان بود و گویا که همهی کتاب خطاب به من و برای آدم کردن من نوشته بود و تمام کتاب پر بود از نکتههایی کلیدی و اساسی برای آدم شدن و مملو از ظرافت و دقت و اثرگذاری که در این پیمایش نفس این مرد بزرگ را به شدّت بروی روحم حس می کردم. و این واقعاً نظر من نبود که این کتاب خیلی فوق العاده است. خیلی از دوستانم که با هم امتحان داشتیم تحت تاثیر قرار گرفته بودند. و البته بعضی هم اصلاً نگرفته بودند
شک ندارم که این کتاب (و معارف ما کلّا) پر از چیزهایی است که اگر کسی واقعاً به ظرافتهای آن عمل کند سرش سقف آسمان را می شکافد.
راستی متن کتاب هم روی وب هست: اینجا
توفیق عمل خدا به همهمان بده.
نامه های خط خطی
«این روزها، آدمها سرشان شلوغ است. بعضی ها حوصله خدا را ندارند، حال او را نمی پرسند، برایش نامه نمی نویسند؛ اما تو این کار را بکن. تو حالش را بپرس. تو چیزی برایش بنویس، ساعتهایت را با او قسمت کن؛ ثانیه هایت را هم.
و اما آن کتاب آسمانی، یادت هست؟ اسمش قرآن بود. کلمه های خدا بود در دستهای پیامبر. با اینکه این روزها، این کلمه ها همه جا هست، اما کسی آنها را نفس نمی کشد. کسی با آنها زندگی نمی کند. تو اما کلمه های خدا را نفس بکش و زندگی کن؛ و اما این آیه ها که لابه لای هفته های تو آمده است، تلنگر کوچکی است به قلب بزرگ تو، تا بروی و سراغی از ایشان بگیری.
دیگر چه بگویم... که تویی و کلمه و خداوند.
پس برایش بنویس... بنویس.... هر چه که باشد...»
از آغاز کتاب «نامه های خط خطی» از «عرفان نظرآهاری»
کتاب قشنگی است. هر دو صفحه دلنوشتههایش را راجع به یک آیه نوشته و جا گذاشته که تو هم بنویسی!... همین.
نامهای به یک دوست
سلام عزیزم،
از تو انتظار بیشتری داشتم، ولی اصلاً دلگیر نشدم که دیدم به موسوی رای دادی و سبز شدی، چون کی میدونه شاید خودم هم اگر آن اتفاقات پیش نمیآمد به موسوی رای میدادم و کی میدونه شاید حتی یک کم جوّگیرتر شده بودم سبز هم میپوشیدم. ولی الآن واقعاً دردناکه روایت سبز و نیمهسبزو از دهان تو میشنوم.
نمیدونی چقدر دوستت دارم با اینکه نمیشناسمت، نشناختن لفظ درستی نیست، من فقط ندیدمت، با چشم، ندیدمت ولی اصلاً لازم نبود که دیده باشمت که برات بیشتر از نزدیکترین دوستانم دعا کرده باشم. ولی این ایّام برایم خیلی غریبهای. غریبه نیستی البته، باز هم میفهممت ولی مثل غریبهها میمونی.
خیلی برام سنگینه که تو نمیفهمی، که تو نمیفهمی و صحبت از اشتباهات دولت میکنی و صحبت از خشونتهای نظام و صحبت از اشتباهات و خشکه مقدّسبازیهایی که به اسم دین انجام شده. نمیگم دروغ میگی ولی برام سخته که تو اینقدر ببخشید ولی کوچیک و سطحی نگاه کنی. میدونم دلت از این چیزها پره، منم دلم به اندازهی خودم پره ولی دلیل نمیشه که قصّهی اصلی را نبینی.
عزیز، تو که صاحب کمالاتی، تو که از خدا بهتر از من میدونی، تو که مسلمانی برای من عجیبه که جبهه جنگ اصلی دنیا را نمیبینی، جنگ بین سکولارها و دین، جنگ بین خدا و طاغوت. یعنی تو نمیدونی که بیشتر این رهبران جنبشِ بیرهبرِ سبز اگه نمازی میخونن یا نمیخونن خیلی وقته که قلبشون را به طاغوت فروختن، خیلی وقته که قبلهشان آمریکا و غربه اگه هم رو به کعبه میکنند. نمیفهمم چرا نفهمیدی که این قصهی جدیدی نیست. من چی بگم بهت که بفهمی که این حرکت همون قصهی قدیمی دشمنی سیساله دشمنانه با مردمی که سی سال پیش گفتند پروردگار ما تنها خداست، اگرچه امثال موسوی تنها در احساساتشون غوطهور باشند و نبینند. قبول دارم ما در این سالها خیلی نزول کردیم. چون به راحتی، افتادیم خدا را خیلی فراموش کردیم، شاید هم این جریانات برای این باشه که کمی یادمون بیاد. ولی تو بگو این گروه مترفین خدا را بیشتر فراموش کردهاند یا ما. تو صادقانه بگو خروجیهای این دانشگاههای رنگارنگ جمهوری اسلامی که بیشتر سکولار تربیت کردند و بندگانی شدند که فکرشان را به غرب فروختند بیشتر خدا را فراموش کردند که همه آرمانها و آرزوهای اسلامی را فراموش کردهاند یا ما. میدونم شعارهای سکولارشان را قبول نداری ولی نمیفهمم که چرا نمیفهمی که این شعارها یک تصادف یا یک لجبازی ساده نیست. نمیفهمم که چرا نمیبینی و سبزی جلوی چشماتو گرفته. یعنی میشه که مومن نابینا بشه. نه، نه، حتماً چیزهایی هست راجع به تو که من نمیدونم. شاید من هم اگر در جای تو بودم، در محیطی که تو زندگی میکنی، شاید من هم اگر چیزهایی که تو دیدی و کشیدی، دیده بودم و کشیده بودم مثل تو فکر میکردم و میدیدم. نمی دانم، نمیدانم...قضاوت با خداست.
شاید من هم اشتباه میکنم، قصهی اصلی اصلاً این نباشه، قصد و جبههی اصلی دشمن اصلاً این نباشه که من میگم. شاید این جدالها هم مثل قصهی شیعه و سنی در پاکستان و عراق، مسئلهی حقانیت شیعه یا سنّی مطرح نباشه. شاید قصهی اصلی این باشه که ما به هر وسیله و بهانه به جان هم بیفتیم و نفسمون گرفته بشه و سست بشیم و بخودمون مشغول بشیم و از حرکت باز بمونیم و تجزیه بشیم و از خدامون دور بشیم.
گفتنیها زیاده و نمیدونم که اصلاً این نوشته را بخوانی یا نه ولی در هر حال قصهی اصلی هر کدام که باشه، یا چیزی فراتر از همهی این قصهها هیچ دلیل نمیشه که من باز هم برات دعا نکنم که هدایت بشیم که عاقبت به خیر بشیم. که همه چیز با خوبی تمام بشه.
خوبیای که من فکر میکنم میدونم که نمیشه ولی خوبیای که خدا میدونه شک ندارم که میشه.
مصدّعت شدم، ببخشید.
ماسوی عاشق رنگند ، سوای تو حسین
«بینش اهل حقیقت چو حقیقت بین است
در تو بینند حقیقت ، که حقیقت این است
نیست چشم دگران سوی حقیقت نگران
ورنه آنراست حقیقت که چنین آئینست
ماسوی عاشق رنگند ، سوای تو حسین
که جبین و کف از خون سرت رنگین است
خردلی بار غمت را دل عالم نکشد
آه از این بار امانت که عجب سنگین است
پیکرت مظهر آیات شد از ناوک تیر
بدنت مصحف و سیمات مگر یاسین است
باغ عشق است مگر معرکه ی کرب و بلا
که ز خونین کفنان غرق گل و نسرین است»
فؤاد کرمانی
تشییع جنازهی رنگین...
خدا رحم کرد، یک لحظه فکر کردم که کار تمام است، تقریباً گریهام گرفته بود. فکر کردم که این دو جماعت خشمگین به جان هم خواهند افتاد و به قصد کشت همدیگر را تا می توانند خواهند زد.
شهر قم و به خصوص حرم برای من جای آرام و دوست داشتنی است، گوشهی دنج من است، امّا دیروز این گوشهی دنج پر از هیاهو بود، , و این به یمن حضورِ مردان سبزپوش امّا آتشین باطنی بود که با شعارهای تند خود به قم آمده بودند. لباسشان سبز بود امّا با شعار مرگ آمده بودند. با شعار مرگ (به کنایه یا مستقیم) برای همه چیزهایی که نزد بسیاری از جماعت مقابلشان آنقدر مقدّس بودند که به خاطرش حاضر باشند با تمام وجودشان خون خود را اهدا کنند...
