مردان ایثار

پادگان من هم این هفته دارد تمام می شود...
توی پادگان سپاه در میان مربّیانی که بودند از سپاهیان با درجات مختلف بیشترین چیزی که می تونم راجع بهشون بگم اینه که اکثراً آدمهای مذهبی معمولی ای بودند. نه خیلی فوق العاده نه آزار دهنده حتی می تونم بگم که تقریباً معمولیه رو به مثبت...
توشون کسایی بودن که مزخرف باشن و تو اعصاب باشن یا دنبال اثبات خودشون باشن یا آدمهای خشک یا خشن.

حتی سرگرد ر. که ظاهراً آدم خیلی خشنی بود، یک نظامی به تمام معنا و به بچه ها سخت می گرفت و حرفهای سیاسی خیلی خیلی تندی بعضی وقتها سر کلاس می زد و ... ولی همه ی بچه ها می دونستند که آدم ذاتاً و باطناً خیلی خوشقلب و مهربون و نسبتاً خوبیه.
داشتم فکر می کردم که اگر این آدمها که خوب خیلی اکثراً کاره‌ای نبودند می شدند آدمهای راس مملکت که خیلی تعمیم نابجایی نیست در بعضی حوزه‌ها چه اتفاقی می افتاد، مثلاً اگر سرگرد ر. می شد رئیس یک بخش بزرگ نظامی با اینکه آدم اصلاً بدی نیست ولی مسلّماً فاجعه‌ای اتّفاق می افتاد. خیلی وقتها مشکلات بزرگ از اینجا ناشی می شه که آدمهای کوچیک و نه بد جایگاههای بزرگ را اشغال می کنند.
در میان مربیان امّا سرهنگ ا. به اجماع بچه ها یک تکه جواهر بود. با اینکه سرهنگ بود ولی نه خیلی جوّ نظامی پادگان را جدّی می گرفت و قبول داشت و حتی اجازه نمی داد که بچه‌ها جواب رسمی پادگان که سلام جناب است را به او خطاب کنند و خود را جناب نمی دانست که سگ نفسش بیشتر از این حال داده نشود...
و نه از خشکه مذهبی برخی مربّیان در سپاه که هر چیزی را توجیه می کنند و روحیه حق طلبی خیلی ندارند و ... در او اثری به چشم می خورد. با روحیه داش مشّی‌ای که داشت خیلی زود با بچه‌ها رفیق شد. با اینکه در میان بچه‌ها که اکثراً نخبگان دانشگاهی بودند با مربّیان سپاه اختلاف فکری ای وجود دارد ولی در کلاس او از بحثهای سیاسی داغ خیلی خبری نبود...
مربّی جنگ افزار بود و استاد تیراندازی و با اینکه طبیعتاً در زمان جنگ بسیاری را کشته بود و بیشتر از آن شاهد کشته شدن نزدیکترین دوستانش و برایش تیراندازی آب خوردن بود در حرفهایش پیش آمد که گفت که دلم نمی آید که کبکهای پادگان را که بچه های پادگان اصرار می کنند بزنم که گناه دارند...
نکات اخلاقی و دینی جالبی بعضی وقتها می گفت و از همه جالبتر خاطراتی بود که سالهای جنگ داشت (و نیز خاطرات دیگر مربّیان). خاطراتی از همنشینی با رزمندگان...
البته خاطراتشان اگرچه مانند تلوزیون همه مثبت و زیبا نبود و سیاه و سفید و خاکستری داشت ولی یک چیز برجسته بود. خاطره از مردانی که خود را فراموش کرده‌اند بودند...
از فرمانده همّتی می گفت که دیرتر از همه بچه‌ها غذا می خورد تا کسی بی غذا نماند، کسی که با اینکه فرمانده کلّ منطقه بود می آمد سر جادّه و ناشناس برای ماشینها دست تکان می داد تا ببیند آیا بچه رزمنده‌ها را سوار می کنند و دوست نداشت که شناخته شود، که حاضر نبود احترامش کنند که جلوی ماشین بنشیند...
فرمانده زین الدینی که یک تنه چندین کیلومتر دور از لشکرش سوار بر موتور می شد و با آرپیچی به قلب عراقی‌ها می کوبید...
فرمانده باکری که از خستگی در جلسات می دید که خوابش می برد و خجالت زده می شود از حیایش، و اینکه می گوید که رزمنده که به اختیار خوابش نمی برد...
مردی که خواهش می کند در عملیات اروند که سرش را در زیر آب کنند و خفه‌اش کنند که عملیات لو نرود.
یا مردی که خودش را آنقدر محکم می گیرد که بمیرد...
مردی که خودش را با شکم بروی مین منور می اندازد تا با شکمش بسوزد و نور را خاموش کند که عراقیها نبینند..
مردی که پاهای تاول زده پرخونش را در عملیات کرکوک حاضر نبود کسی ببیند که فریاد جانخراشش را در جانش می کشید که روحیه کسی پایین نیاید...
مردانی که درس ایثار بودند برای ما که این روزها همه در لاک خود رفته‌ایم و فکر زندگی خودیم
برای ما مردم منفعت طلب این روزگار...
برای ما نخبگانی که بزرگترین دغدغه‌هاشان این است که چگونه رخت خود را بهتر  و راحتتر در ینگه دنیا پهن کنند...
برای من
برای تو...

/ 4 نظر / 8 بازدید
جعفر

مشکل اینجاست که این حرفات خیلی زود یادمون میره.

مسعود

سلام به روزه به روزم تشریف بیارین[گل] ممنون[گل]

امیر

سلام جوابت رو دیدم و البته باهت اختلاف نظر اساسی دارم اما بهتره دیگه در این مورد در اینجا بحث نکنیم خیلی جالب نیست اگه دیدمت و حسش رو داشتی ( و داشتم) صحبت میکنیم فعلا

خادم خلق الله

با سلام میلاد منجی عالم بشریت پیشاپیش بر شما مبارک. یا مهدی [گل][گل][گل]