مواجهه با خود

دوستی بعد از اینکه مدّتی با هم صمیمی و آشنا بودیم چیز عجیبی راجع به خودش تعریف می کرد که می گفت که جز به عدّه انگشت شماری نگفته است. یک حالت عجیب از مواجهه روحی با خودش، من تا به حال چنین چیزی را تجربه نکرده‌ام ولی سعی می کنم تشریح کنم آنچه که می گفت را (شاید کسی از خوانندگان هم تجربه‌ای مشابه داشته باشد): می گفت که این حالت از بچگی گاهی به من دست می دهد (همین حالت مواجهه با خود) گاهی که می رفتم در اتاقم و به کنج نگاه می کردم احساس می کردم که یکهو با خودم مواجه می شوم. یعنی مثلاً انگار که در زندگی و رفت و آمد و معاشرت با دیگران شخصیتی از ما وجود دارد ولی این شخصیت حقیقی ما نیست. مثل ماسکی می ماند که دائم آن را در مواجهه با دنیای خارج می زنیم. ولی مثل اینکه یک لحظه ناگهانی این ماسک بالکل از چهره تو برداشته شود و تو بمانی و فقط خودت و خودت را عریان عریان ببینی. می گفت که وقتی بچه‌ بودم این حالت را دوست داشتم ولی الآن گاهی که برایم پیش می ‌آید خیلی خیلی ترسناک است. ترسناکترین چیزی است که در زندگی‌ام وجود دارد. خیلی ترسناک. آنقدر که نمی توانی تصور کنی. می گفت که من از هیچ چیزی در زندگی‌ام به اندازه مواجهه با خودم نمی ترسم. آنقدر واقعی و از عمق وجود توصیف می کرد که قشنگ حس می کردم چه می گوید بدون اینکه تجربه‌ای داشته باشم...
شاید در کودکی به خاطر لطافت و طهارت روحی بود که از مواجهه با خودش لذت می برد و در بزرگی به خاطر به هر حال خارج شدن از آن طهارت و لطافت بود که اینقدر از مواجهه با خودش می ترسید...
من چیز زیادی از این حالت او نمی دانم ولی بیش از هر چیز این توصیف او مرا به یاد مرگ می اندازد. آنگاه که تمام این ماسکها و علایق و وابستگی‌های و دیگرانها از چهره‌ات وا کنده می شوند و تو می مانی و تو. نه آن خودی که در میان جامعه برای دیگران و حتی خودت به نمایش در می آوردی و بلکه خود حقیقی‌ات آن موجودی که واقعاً واقعاً هستی و تقریباً در تمام ایام از دسترس خودت هم خارجی. فکرش را بکن. بعد از یک عمر که از خودت جدا بودی بدون هیچ پرده‌ای با خودت مواجه شوی. چقدر وحشتناک است اگر با خودت پیش از این غریبه بوده باشی. چه چیزی دردناکتر از اینکه یک عمر با خودت غریبه زندگی کرده باشی و آنگاه ببینی که با خودت چه کرده‌ای، چه چیزی هولناکتر از شب اول قبر است برای من خواهد بود اگر خودم را برای خودم مهیا نکرده باشم پیش از آنکه به مهمانی نتهایی خودم بروم، پیش از آنکه به ملاقات او بروم که از خودم هم به خودم نزدیکتر است...

/ 3 نظر / 11 بازدید
گلدسته

سلام. نمی دانم دوست شما به شما چه گفت اما گاهی اوقات که به گذشته برمی گردم از خودم می ترسم.-به قول شما وحشت می کنم.- خدا به داد روز قیامتمان برسد. آمین

جعفر

بابا چرا مثه فیلم ترسناک نوشتی . بابا یکم لطیف تر . اگه خدا خدای که حتی خود واقعیمون رو بهمون نشون نمی داد .

گلدسته

سلام.در پاسخ به هتاکی به ساحت قرآن فردا جلوی سفارت سوییس خواهیم بود ان شاءالله. -رجوع کنید به آخرین پستم.-(غیورمردان منتظریم!!!)