عرفای شگفت عصر ما 2

«جناب حداد روزی با دوستانش به سمت کاظمین در راه بودند. در بین راه راننده برای گرفتن کرایه به ایشان مراجعه کرد. سید هاشم می گویند ما پنج نفر هستیم. راننده می گوید شما شش نفرید. حاج سید هاشم باز می شمارد و می گوید نه خیر! ما پنج نفر هستیم. دوستان ایشان متوجه جریان می شوند، ولی حرفی نمی زنند تا ماجرا کشف شود. راننده باز اصرار میکند و او نیز حرف خود را می زند. راننده می گوید آخر تو خودت را حساب نمی کنی ولی ایشان چنان غرق عالم توحید بوده که نمی توانسته خود را به حساب آورد. تا اینکه دوستان از ایشان خواهش می کنند که شما خودتان را هم حساب کنید و این راننده درست می گوید و می خواهد کرایه شش نفر را بگیرد. وی نیز برای اینکه خواهش دوستان را رد نکند، کرایه شش نفر را می دهد.
خودشان می فرمودند: در آن موقعیت به هیچ وجه نمی توانستم خودم را به حساب آورم و آن کرایه را نه عینی که جهت تعبد سخن دوستان دادم» منبع

***

با قیافه حق به جانبی می گوید:
- به نظرم هر کسی برای خودش عقیده ای دارد، هرکسی به برداشتی از حقیقت می رسد. کسی نمی تواند بگوید که آنچه که عقیده ی اوست درست و حقیقت است و عقیده هر کسی فقط برای خودش محترم است و نباید آن را به دیگران تحمیل کند...
- ببخشید میان حرفت، اینهایی که می گویی عقیده توست دیگر نه؟
- نه خیر، من می گویم که مردم که عقاید مختلفی دارند هر کدام برای خودشان حق هستند...
- آخر تو این حرف را حساب نمی کنی که این برداشت شخصی تو از حقیقت است و حق نداری که بگویی این حق است و آن را به دیگران تحمیل کنی.
دوباره شروع می کند به توضیح دادن همان حرفهای خودش. احساس می کنم که اصلاً نمی تواند خودش را حساب کند. یاد مرحوم سید هاشم حدَاد می افتم که از والگی خود را به حساب نمی آورد ولی نمی دانم که این عرفای شگفت عصر ما واله چه هستند؟...نیشخند

/ 1 نظر / 31 بازدید
جعفر

این لبخند آخرش منو کشته.[خنده] مااااااااا از پاراگرافه اولیه لذت بردیییییییم{خودمو جمع بستم} !!!!!!!!!!!!!![نیشخند]