مرثیه‌ای برای تاریخ

یادت می‌آید در همین سرزمین به همراه ما چه اولیایی زندگی می‌کردند. مردانی که از همین غذاهای ما می‌خوردند و در همین بازارهای ما قدم می زدند ولی نگاهشان و قلوبشان به آسمان بود. در میان ما بودند و با کس دیگری بودند. از ما بودند بی‌اینکه از ما باشند. کلامشان نور بود و امرشان رشد. ستارگان خداوند بودند در آسمان تاریک دنیا که به آنها هدایت می یافتند.
می‌دانم تو هم یادت نمی آید، ولی حتماً شنیده‌ای یا خوانده‌ای قصه‌های مردان بزرگی را که در کنار ما بودند. در کنار ما بودند در حالی که برخی را خدا پرورده بود برای خوردن باده‌های پنهانیِ مناجات‌های مقربانه و برخی‌ها را با روح القدسش آمیخته بود و بدان تایید کرده بود و نشانه‌هایی گزیده بود برای عالمیان و برخی را به دوستی خویش برگزیده بود و برخی را برگزیده بود خالصانه برای قربانی خودش. می‌دانم تو هم یادت نمی‌آید از کسانی که یکی پس از دیگری اسوه‌های تقوا و خیر و احسان و صدق و کرم بودند و در همه خوبی‌ها اولش بودند و آخرش.  ولی اگر خوب بو بکشی هنوز هم سرزمین‌ها بوی آنها را می‌دهد. هنوز هم اسمهایشان بر زبان‌ها جاریست و حرف‌هاشان و یادهاشان و حتی پیکرهای در خاک آرمیده‌شان بر جهان مرده‌ی ما رنگ زندگی می‌بخشد.
نمی‌دانم تو هم هنوز مثل من در خماری آنی که چگونه شد که سلسله‌ی آن پاکان و برگزیدگان از ما گسستند و ما را با یاد و قصه‌های شیرین خویش تنها گذاشتند؟ تو هم گاهی دلت هوس می کند که چراغ بدست گرد شهر بگردی به جستجو؟ تو هم هنوز مثل من نفهمیدی که چه شد که شب ابری ما بی‌ستاره شد و کم‌نور.  شاید قصه ما نیز قصه جدیدی نیست. شاید همان قصه‌ی تکراری ناشکری و جفاست. قصه‌ی همان سی‌شبی که چهل شب شد و قومی که گوساله‌ می‌خواستند پرستیدن. از همان روز اول که علی در خانه نشست باید حدس می زدی که عاشورا همانگونه می شود که شد. یادت رفته بود مگر قصه پیامبران بنی‌اسرائیل را که چگونه بغیر حق کشته ‌شدند و عاقبتشان را... مگر فراموش کرده بودی قصه یوسف و برادرانشان را که چگونه آن جفاها یعقوب را هم در فراق سی‌ساله گذشته بود. آری تاریخ ما همه پر است از قصه‌های غربت آن مردان پاک. باقیماندگان پیامبری که اسم او را بر مناره‌ها می‌بردند و کتاب او را در خورجین‌های لب‌هاشان حمل می‌کردند ولی بر بازماندگان و وارثان او می‌گذشت آنچه می‌گذشت. آری کشته‌شد آنکه کشته شد و اسیر شد آنکه اسیر شد و گریخت آنکه گریخت...
آری شادی به جای خویش نیکوست ولی چه می‌توان کرد در برابر این تاریخ جفاکارِ بر انسان غیر از عزا، غیر از اعتراض به تاریخی که انسانیت را از پیشوایان الهی خویش محروم کرده است. اعتراض به تاریخی که خونبهای حسین را هنوز هم نپرداخته است و حرارت آن به این سادگی در دلها خاموش نمی شود. اعتراض به غریبی چراغ‌های حق در میان امواج تکراری دریای ظلمانی باطل.
 آری می دانم عزای من در ماتم حقیقت اگر خود اهل حق نباشم همان طنز تلخ گریه‌های کوفیان است پس از عاشورا که از شدّت تکراری بودن طبیعی شده است. می‌دانم این طنز هم مثل طنز تلخ قصه‌ی انتظار فاسقان است برای منجی حقی که بساط آنان را برخواهد چید. می دانم قصه‌های ما هم اکثرش مثل قصه‌های تاریخ، تلخ و تکراریست، اصلاً این تاریخ بیچاره مگر کیست. منم، تویی و اوست. مگر کس دیگری باقی می‌ماند...
ولی خدا را چه دیدی، شاید قصه ما هم قصه حرّ بود و زهیر. خدا را چه دیدی شاید اینها همه بهانه‌ای شد برای وصل ما به آنها که می‌گویم دوستشان می‌دارم و بویی جز اندک از آنها نبرده‌ام. شاید قبسی هم از آتش حقیقی این غم در وجود ما هم بیفتد و ما را با حسین تا کربلا و عاشورا ببرد. شاید اینها همه باعثی شد برای رویشی دوباره، که باز هم بیشتر یادمان بیاید که در این سرزمین‌های ما چه اولیایی زندگی می‌کردند. باعثی شد برای عطشی بیشتر...

چرا که آبی که فرورفت به دست نتوان باز آورد. شاید بذر عطش را باید در دنیا و تاریخ کاشت چرا که تنها روزی که برادران یوسف به اشتباه خویش پی بردند بوی پیراهن یوسف دل کنعان را نوازش می‌داد...

/ 2 نظر / 12 بازدید
جعفر

عالی بود پسر.این قرار دادن قران و دعا تو دل حرفت خیلی قشنگ بود. میدونی که امسال من بد جور محتاج دعایم . پس حتما دعام کن تو روضه ها و عزاداریهات.

"زمین معبر است نه مقر... و ما می دانستیم. پروانه ای دوران دگردیسی اش را به پایان برد و بال گشود و پیله اش چون لفظی تهی از معنا ، از شاخه ی درخت فرو افتاد.رشته ی وحی گسست و ما ماندیم و عقلمان . عصر بینات به پایان رسید و آن آخرین شب ، دیگر به صبح نینجامید . در تاریکی شب سیرسیرکی نوحه ی غربت را زمزمه می کرد. خانه ، چشم بر زمین و آسمان بست و ظلمت پشت پلک هایش پنهان شد. پرده ها را آویختیم تا چشمانمان به لاشه ی سرد و بی روح زمین نیفتد و در خود ماندیم و یتیمانه گریستیم..."