عرفای شگفت عصر ما!

بله اگر می‌خواستند با پای چوبین تفکّرشان در این راه پا گذارند آنگاه چگونه می توانستند چند قدمی هم حتی در وادی محبوب سلوک نمایند چرا که فکر مادّی حتّی مسئله وجود و بودنشان را نمی‌توانست حلّ کند چرا که آنها که کپه‌ای مادّه مرده و بی‌شعور و بی‌ارزش و اعتبار بیشتر نیستند چرا باید برای خویشتن شخصیّتی و ارزشی قائل باشند همانسان که برای میلیون‌ها کپه‌ی (به زعمشان) مرده و بی‌شعورِ مادّه مثلاً در میان توده‌ی گازی سیاره زحل ارزش و اعتباری قائل نیستند؟ و چون اعتبار وجود آدمی معلوم نیست آنگاه اعتبار لذّتها و رنجهایش که دیگر جای خود دارد...
بله آنها در فکرشان جبر مطلق مادّه را می‌پذیرفتند جبر مادّه جبّاری که آنقدر کوچک و محدود بود که جای ذرّه‌ای اختیار برای مخلوقاتش نگذارد که بندبند و جزء جزء وجودشان را به سخت ترین زنجیرها بکشد و زندگیشان را نمایشنامه ای بیمعنا و بی نویسنده تبدیل کند. ولی در عمل چونان کسی عمل می کردند که گویا به چیزی جز اختیار مطلق قائل نیست و چه ارزش و اعتبار بی‌سابقه‌ای برای آزادی و اختیار قائل بودند، آزادی حرکت و چریدن در راه محبوب و معبود...
بله باید فکرشان را در زندگی (جز در شاهراهِ مهیّا کردن مادّه) عملاً تعطیل می کردند. اگر می‌خواستند تبعات فکرشان را بپذیرند خیلی سخت و دشوار بود دل خوش کردن به کیک و ساندیسِ لذّت محسوسات در قطاری که چند ساعتی دیگر در درّه نیستی و هلاکت و مرگ فرو خواهد رفت. بله اگر بزرگترین و محکم‌ترین برج‌ها را هم می‌ساختند و در آن پناه می‌گرفتند هیولای مرگ درنزده وارد می‌شد و طبقه‌طبقه‌ی عمارت با شکوهِ حیاتشان را به باد سخره‌ی نیستی می‌گرفت و با خویش به سرزمین هلاکت می‌برد. پس با فکر مادّی در برابر این تراژدی ِدردناک زندگی جز مسیر و طریق این عرفان فکرگریز آخوری کجا راه و طریقی پیدا بود، نزد آنکسی که می داند که به زودی در خانه‌اش دیگران سکونت خواهند کرد و زنش را دیگران کام خواهند گرفت و اموالش را دیگران تصاحب می‌کنند و همه سرمایه‌ و هستی‌اش از چپاول بیرحمانه‌ی پاییزِ اجل مامون نخواهد ماند.
باید فکرت را تعطیل می کردی که حتی به این فکر نکنی که با فکر مادّی حتی برای مغزی که با آن به شکاکیت و مادّی بودن همه چیز رسیدی هم اعتباری نمی‌شود قائل بود که آن نتیجه فرگشت بی‌شعوری بوده است که نه چیزی می‌فهمیده است و نه امانت‌دار است و از خطا مصون بوده است و چون تو جز به فکر بیشتر خوردن و بیشتر ماندن خویشتن نبوده است و هیچ معلوم نیست که سر این زنده ماندن و بیشتر خوردن این موجود بی‌شعور آیا کثافتکاری یا اشتباه بزرگی در وصل کردن سیم‌های مغزت به کار نبسته باشد! در فکر مادّی حتی اگر از چیزی به یقین هم می رسیدی باز به آن نمی توانستی یقین داشته باشی، چرا که یقین نداشتی که همه چیز حتی برعکس آن چیزی نباشد که فکر می کنی چرا که فقط  کافی بود در مداری دوسیم به عکس وصل شده باشد...
حتی اگر همه سیم‌ها هم درست وصل شده بود باز آنچه که برای آن معنایی قائل بودی معنایی واقعی نداشت، چون آنچه که معنا را به وسیله‌ی آن ادراک می‌کردی نهایتاً خود بی‌اعتبار بود و ترکیبی مرده و بی‌معنا. در فکر مادّی نه جهان بالا و پایینی داشت و نه زیر و زبری و نه هدف و مقصودی معنا داشت. نه اخلاق زیربنایی داشت و نه فکر و فلسفه استواری‌ای. آری همه قصّه از اول و آخر تنها یک چیز بود. حرکت حیران و دیوانه‌وار موجودات ریز و کور و مستی که هیچ هدف و مقصود نداشتند. به هیچ دلیلی دور خود می چرخیدند و به هم می خوردند و می رفتند و باز می گشتند و بی‌رحمانه رقص سخره‌آمیز خود را تکرار می‌کردند و تو حیرانتر از حیرانی آنان می‌ماندی بی‌هیچ پناهگاهی از این همه هیولای مرده و ماشینی و بی‌حس و بی‌رحم. تو، دشنام بی‌معنای آفرینش...
.
آری در فکر مادّی باید خورشید عقل را مکسوف و پوشیده می‌کردی به بندگی الهه‌ی هواها و لذّت‌ها تا اینها را نفهمی و هزاران چیز دیگر را. در فکر مادّی راهی جز این نبود که کبکوار سر در آخور عرفان لذَتها پناه ببری و سرت را ذرّه‌ای بالا نیاوری که مبادا ببینی که برای آدمی در باتلاق تمتّعهای حیوانگونه  همه چیز چقدر عذاب‌آور و درناک و بی‌معنا و هراس انگیز و تحمّل ناپذیر است...
و من دوباره باز می مانم که چگونه موجوداتی هستند که فکر خودشان را به این حد تا پایین‌ترین سطح وجودی خویش تقلیل داده‌اند گویی که سر خود را به زمین می‌کشند و راه می‌روند..
.

/ 4 نظر / 20 بازدید
جعفر

تو چه آدمی ای . میگی : (أَحَبُّ إِخْوَانِي إِلَيَّ مَنْ أَهْدَى إِلَيَّ عُيُوبِي بهت میگم متنه قبلیت طولانی بود یه متنه طولانی تر گذاشتی[ناراحت] فکر میکردم به مناسیت رفتنت یه متنه مرتبط با اونجاها بگذاری!! حالا کی میای مشهد؟ از همون قم میری!

جعفر

پس حتما یادت باشه یه دعای تپل و توپ و اساسی و .... واسه من بکنی اونجا. اگه قول بدی یادم باشی اونجا . منم قول میدم یه جای خوبه دیگه که رفتم واست 2 رکعت نماز بخونم . ولی بالا غیرتن دعا کنیا

تناقض؟

با خودت به تناقض رسیدی... اینو کی گفت؟! 5 شنبه میرین بگو منو با خودش ببردش نه نمی شه. یاد من چی؟ اون میشه [لبخند] روز عرفه... می گنجد خدا به همرات

یادداشت های پراکنده

سلام برادر خدا قوت