عقل سرخ

به گنبد درخشان نگاه می کنم و پرچم سرخ:‌
-    این هم کربلا، این هم روز عرفه!
شلوغی جمعیت را کنار می زنم و به سمت حرم روانه می شود. شلوغی جمعیت مرا با خود می برد. می برد و می برد و به راه ضریح می رساند. جمیعت اکثراً عرب هستند که از اطراف برای این روز در کربلا جمع شده اند (بر عکس نجف که اکثر زوّار ایرانی بودند). جمعیت با فشار وارد محوّطه کوچک دور ضریح می شوند. صدا در میان محوّطه می‌پیچد که با هیجان و یکصدا فریاد می کشند: ‌لبّیک یا حسین، لبییک یا حسین....
در میان جمعیت و فضا گم می شوی. دور ضریح چرخ می خوری و به گوشه پرتاب می شوی. پیرمردی در مدخل در پشتی ایستاده است و زیارتِ (فکر کنم) ناحیه مقدّسه‌ (+،+) را می خواند:
...السَّلَامُ عَلَى زَکَرِیَّا الصَّابِرِ فِی مِحْنَتِهِ السَّلَامُ عَلَى یَحْیَى الَّذِی أَزْلَفَهُ اللَّهُ بِشَهَادَتِهِ السَّلَامُ عَلَى عِیسَى رُوحِ اللَّهِ وَ کَلِمَتِهِ السَّلَامُ عَلَى مُحَمَّدٍ حَبِیبِ اللَّهِ وَ صَفْوَتِهِ ....

لهجه‌اش عربی نیست پس در اینجا یعنی فارس است! اگرچه لباسهایش این را نشان نمی دهد ولی از ترجمه کتابچه‌اش هم واضح است. ولی از خواندش پیداست که کمی بهتر از من معانی عباراتی که می خواند را می فهمد.  از او خوشم می آید. وقتی می رسد به این عبارات (راجع به امام حسین) دائماً می زند زیر گریه:
...السَّلَامُ عَلَى الْقَتِیلِ الْمَظْلُومِ السَّلَامُ عَلَى أَخِیهِ الْمَسْمُومِ السَّلَامُ عَلَى عَلِیٍّ الْکَبِیرِ السَّلَامُ عَلَى الرَّضِیعِ الصَّغِیرِ السَّلَامُ عَلَى الْأَبْدَانِ السَّلِیبَةِ السَّلَامُ عَلَى الْعِتْرَةِ الْقَرِیبَةِ السَّلَامُ عَلَى الْمُجَدَّلِین فِی الْفَلَوَاتِ السَّلَامُ عَلَى النَّازِحِینَ عَنِ الْأَوْطَانِ السَّلَامُ عَلَى الْمَدْفُونِینَ بِلَا أَکْفَانٍ السَّلَامُ عَلَى الرُّءُوسِ الْمُفَرَّقَةِ عَنِ الْأَبْدَانِ السَّلَامُ عَلَى الْمُحْتَسِبِ الصَّابِرِ السَّلَامُ عَلَى الْمَظْلُومِ بِلَا نَاصِرٍ السَّلَامُ عَلَى سَاکِنِ التُّرْبَةِ الزَّاکِیَةِ السَّلَامُ عَلَى صَاحِبِ الْقُبَّةِ السَّامِیَةِ ... السَّلَامُ عَلَى الشَّیْبِ الْخَضِیبِ السَّلَامُ عَلَى الْخَدِّ التَّرِیبِ السَّلَامُ عَلَى الْبَدَنِ السَّلِیبِ السَّلَامُ عَلَى الثَّغْرِ الْمَقْرُوعِ بِالْقَضِیبِ السَّلَامُ عَلَى الرَّأْسِ الْمَرْفُوعِ السَّلَامُ عَلَى الْأَجْسَامِ الْعَارِیَةِ فِی الْفَلَوَاتِ تَنْهَشُهَا الذِّئَابُ الْعَادِیَاتُ وَ تَخْتَلِفُ إِلَیْهَا السِّبَاعُ الضَّارِیَاتُ...
سلام و گریه و دعا به طرز دیوانه‌ کننده‌ای در هم می‌پیچد. با او همصدا شده‌ام و زیارت را تا آخر می خوانیم. وقتی همه دعاهای آخر زیارت تمام می شود، آنگونه که سزاوار پیرمرد است از او خداحافظی می کنم و جمعیت ناخواسته مرا با خود به بیرون می‌برد. گویا که می گویند نصیبت را گرفته‌ای و از حرم بیرونت می کنند....
کتاب لهوف را انتخاب کرده‌ام برای خواندن در سفر. بازش می کنم و در کوچه‌های اطراف حرم مشغول خواندن می شوم.
حسین بن علی ع در آغاز سفرش در پاسخ آن مرد می گوید:
«...یا ابا عبد الرّحمن مگر متوجّه نشده‏اى که دنیا در نزد خداوند آنقدر پست و ناچیز است که سر بریده یحیى بن زکریّا بعنوان هدیه بنزد زنازاده‏اى از زنازادگان بنى اسرائیل فرستاده شد؟ مگر نمیدانى که بنى اسرائیل در فاصله کوتاه طلوع صبح تا طلوع آفتاب هفتاد پیغمبر را میکشتند، و پس از آن در بازارها مى‏نشستند و خرید و فروش میکردند آن چنان که گوئى هیچ عملى انجام نداده‏اند؟...»
دور برم را نگاه می کنم پر از بازار است و دست فروشی. صدای بلندگوی دستفروش در میان بازار می پیچد که یکسره روی نوار گذشته است و به عربی می خواند:حرّاج، حرّاج....
 قدمها را تندتر می گذارم و بیشتر کتاب را می خوانم. کتاب پر است از این پرده از عاشورا، از این تفاوت فاحش نگاه دو گروه به دنیا و زندگی و مرگ. دسته اول عاقلانی هستند که به راحتی حاضرند در راه خدا کشته شوند و می دانند که جون خط مرگ چونان اثر گردنبند در گردن دختران جوان بر فرزندان آدم مسلم است پس در این ناگریزگاه چه بهتر که مرگی سرخ داشته باشند در رکاب امام حق و بدانچه تقدیرشان قرار داده شده است راضی باشند به امید پاداشی بزرگ و دسته دوم احمقهایی هستند که قیامت را به فراموشی سپرده‌اند. تا به لجن سر به زندگی دنیا فرو برده‌اند. مرگ نهایتاً به سویشان خواهد شتافت در حالی که به پستی تن داده‌اند و گریزی از عذاب بزرگ برایشان نیست...
پرسان پرسان به علقمه می رسم. جرعه‌ای آب را بالا می آورم تا به دهان و بر نهر می ریزم. از آن نمی چشم شاید چون آب کثیف و پر از روغن و آشغال است، شاید.
فکرش را بکن، اینجا کربلاست. همه جای این سرزمین بوی حسین را می دهد و شهدا را و زینب را... نوشتنی‌ها زیاد است. دلم به نوشتن نمی آید، دستم به نوشتن نمی رود، حوصله‌ام نمی آید...بعضی چیزها فقط باید بماند توی خاطره‌ها، توی قلب‌ها... شاید هم می ترسم اگر بنویسم خرابشان کنم. یا عرضه نوشتنشان را ندارم...

خدایا یعنی می شه ما با آنها باشیم...

/ 3 نظر / 29 بازدید
قاسم

حاجی زیارت قبول التماس دعا یا علی

جعفر

همین قدر هم واسه بردن دله آدم به کربلا کافی بود.

یاسر

سلام زیارت قبول.