شهر کورها

روزی از روزها
در شهر کورها
مردی به شب خندید
فریاد کرد
برخیزید
چشمها را باز باید کرد
باید دید
دنیا چه پر نور است...


کورها خندیدند
آخر رنگ چیست؟
شکل را لمس باید کرد، باید خورد!
گوشهای ما پر حرف است
قصه های دیدن جز جفنگ نیست...


مرد بینا با دل خونش قصه های نور را می گفت پر شور
دل مردم می رفت تا اوج سرور...


کورها ترسیدند
دیوانه را در زنجیر باید کرد
ساحر است او، سحرش اسیر خواهد کرد
دلشان تاریک بود از نور ترسیدند
حرفهاشان شمشیر شد جنگیدند
«بگریزید، بگریزید
روزی او همه‌تان را دیوانه خواهد کرد»...

/ 0 نظر / 12 بازدید