رباعیات شیخ بهایی

 

ای در طلب علوم، در مدرسه چند؟       تحصیل اصول و حکمت و فلسفه چند؟ هر چیز بجز ذکر خدا وسوسه است       شرمی ز خدا بدار، این وسوسه چند؟

 

کاری ز وجود ناقصم نگشاید       گویی که ثبوتم انتفا می‌زاید شاید ز عدم، من به وجودی برسم       زان رو که ز نفی نفی، اثبات آید

 

ای زاهد خود نمای سجاده به دوش       دیگر پی نام و ننگ، بیهوده مکوش ستاری او چو گشت در عالم فاش       پنهان چه خوری باده؟ برو فاش بنوش

 

در چهره ندارم از مسلمانی رنگ       بر من دارد شرف، سگ اهل فرنگ آن روسیهم که باشد از بودن من       دوزخ را ننگ و اهل دوزخ را ننگ

 

در مدرسه جز خون جگر، نیست حلال       آسوده دلی، در آن محال است، محال این طرفه که تحصیل بدین خون جگر       در هر دو جهان، جمله وبال است، وبال

 

یکچند، در این مدرسه‌ها گردیدم       از اهل کمال، نکته‌ها پرسیدم یک مسله‌ای که بوی عشق آید از آن       در عمر خود، از مدرسی نشنیدم

 

زاهد نکند گنه، که قهاری تو       ما غرق گناهیم، که غفاری تو او قهارت خواند و ما غفارت       آیا به کدام نام، خوش داری تو؟

 

تا از ره و رسم عقل، بیرون نشوی       یک ذره از آنچه هستی، افزون نشوی من عاقلم، ار تو لیلی جان بینی       دیوانه‌تر از هزار مجنون نشوی

 

ای چرخ که با مردم نادان یاری       هر لحظه بر اهل فضل، غم می‌باری پیوسته ز تو، بر دل من بار غمیست       گویا که ز اهل دانشم پنداری

 

زاهد، به تو تقوی و ریا ارزانی       من دانم و بی‌دینی و بی‌ایمانی تو باش چنین و طعنه می‌زن بر من       من کافر و من یهود و من نصرانی

 

دنیا که دلت ز حسرت او زار است       سرتاسر او تمام، محنت‌زار است بالله که دولتش نیرزد به جوی       تالله که نام بردنش هم عار است

 

دنیا که دلت ز حسرت او زار است       سرتاسر او تمام، محنت‌زار است بالله که دولتش نیرزد به جوی       تالله که نام بردنش هم عار است






/ 0 نظر / 7 بازدید