کتاب موسی!

فصل صد و هشتاد و هشتم
(1)یکی از شاگردان حجی در نزدیکی هوشع بود.(2)پس خواست ببیند که آیا کتاب او درست نوشته شده است.(3)رفت تا او را دیدار کند.به او گفت:ای برادر!کتاب خود را برگیر تا نظر اندازیم در آن که آیا مطابق است با کتاب من.(4)هوشع در جواب گفت:همانا از من گرفته شده است.(5)پس آن شاگرد گفت:چه کسی آن را از تو گرفته؟(6)هوشع در جواب گفت:کتاب موسی.(7)پس همین که آن دیگری این را بشنید،نزد حجی برفت و به او گفت که همانا هوشع دیوانه شده است؛زیرا او می‌گوید کتاب موسی،کتاب موسی را از او گرفته.(8)حجی در جواب گفت:کاشکی من مانند او دیوانه بودمی‌و همه ی دیوانگان مانند هوشع بودندی!(9)چون دزدان سوریه بر زمین یهودیه دست به یغماگری افشاندند،(10)پسر بیوه زن فقیره ای را که در نزدیکی جبل کرمل سکنی داشت،آنجا که فریسیان و پیغمبران اقامت داشتندی،اسیر نمودند.(11)پس اتفاقاً هوشع آن وقت می‌رفت که هیزم ببرد.به آن زن برخورد که گریه می‌کرد.(12)پس همان وقت مشغول شد به گریستن.(13)زیرا او هرگاه خندانی می‌دید می‌خندید و هرگاه گریانی می‌دید می‌گریست.(14)در آن وقت هوشع از آن زن سبب گریه را پرسید.وی به همه چیز،او را خبر داد.(15)پس آن وقت هوشع گفت:ای خواهر!بیا که خدای می‌خواهد پسرت را به تو بدهد.(16)هر دو بسوی حبرون روان شدند.در آنجا هوشع خودش را فروخت و پول هایش را به آن بیوه زن داد و پیرزن نمی‌دانست چگونه آن پول ها به دستش آمده است؛پس آنها را قبول نموده و به فدیه ی پسرش داد.(17)کسی که هوشع را خرید او را به اورشلیم برد،در آنجا که منزل او بود و او هوشع را نمی‌شناخت.(18)چون حجی دید که ممکن نمی‌شود اطلاع بر هوشع،دلگیر نشست.(19)پس در آنجا فرشته ی خدای به او خبر داد که چگونه او به بردگی به اورشلیم برده شده است.(20)سپس حجی نیکوکردار همین که این را دانست،برای فراق هوشع بگریست؛چنانکه مادر در فراق پسر خود می‌گرید.(21)پس از آن دو نفر شاگرد را خوانده،بسوی اورشلیم روان شد.(22)بخواست خدای در محل دخول شهر به هوشع برخورد که نان بر دوش او بار شده بود تا آن را به تاکستان آقای خود،به کارگران برساند.(23)همین که حجی او را دیدار نمود گفت:ای فرزند!چگونه از پدر پیر خود جدا شدی که گریه کنان سراغ تو را می‌گیرد؟(24)هوشع در جواب گفت:ای پدر!همانا فروخته شدم.(25)پس آن وقت حجی به خشم در جواب گفت:آن کدام بدکردار بود که تو را فروخت؟(26)هوشع گفت:ای پدر!خدای تو را بیامرزد؛زیرا کسی که مرا فروخته نیکوکار است؛بحیثی که اگر او در جهان نبودی هیچ کس پاک نشدی.(27)حجی گفت:حالا پس او کیست؟(28)هوشع در جواب گفت:ای پدر!همانا او کتاب موسی است.(29)پس حجی نیکوکار،آن وقت ایستاده و مانند کسی که عقل خود را گم کرده،فرمود:ای کاش کتاب موسی مرا نیز با اولاد من فروخته بود؛چنانکه تو را فروخت.(30)پس حجی با هوشع به خانه ی آقای او رفت.چون او حجی را دید گفت:فرخنده باد خدای ما که پیغمبر خود را به خانه ی من فرستاد،دوان شد که دست او را ببوسد.(31)پس آن وقت حجی فرمود:ای برادر!دست غلام خود را که او را خریده ای ببوس،زیرا او بهتر از من است.(32)بتمام،ماجرای او را خبر داد.(33)هم آنجا آن آقا هوشع را آزاد نمود.سپس کاتب گفت: (34)این همه ی آن چیزی است که می‌خواهی ای معلم!...
انجیل برنابا: فصل 187-188

/ 1 نظر / 9 بازدید
امیر

سلام وبلاگ جالبي داري خيلي مطالب خوبي بود اگر مايل به تبادل لينک بودي من دو تا وبلاگ دارم اگر خواستي لينکم کني بايد هر دو تاشو لينک کني وبلاگ اولم را با نام زير لينک کن فول آلبوم http://www.amirpar.persianblog.ir/ وبلاگ دوممم را با نام زير لينک کن عکسهاي با حال http://lips-girls.persianblog.ir/ لينک کن بعد خبر بده تا لينکت کنم