برگه سونوگرافی


وقتی که کوچک بود دیده بود که ناگهان، کودکی پا به خانواده‌ی عمّه گذاشته است. می گفتند که کودک را لک‌لک‌ها آورده‌اند! باور کرده بود این افسانه را ولی نمی دانست که عمّه‌ی بیچاره در دوران حاملگی چقدر مراقبت کرده است و سختی کشیده است. آخر یک کودک چه می فهمد از رشد تدریجی جسم و روح جنین در بطن مادر...

***

فکرهای ما هم گاهی دست کمی از آن افسانه‌ها ندارد.
گفتند شهید شده است در اثر یک گلوله. گلوله‌ای که از آسمان آمده بود و مسیر خود را تصادفاً در قلب او پیدا کرده بود...
ما هم گاهی فکر می کنیم که آدمهایی که با انتخابی و عملی به درجات معنوی والا رسیده‌اند مثل یک تصادف بوده است مثل یک تولّد ناگهانی و آنی و دفعه‌ای. آخر ما چه می فهمیم که چه تلاش‌ها و مراقبه‌هایی که درونشان نکرده‌اند یا چه سختی‌ها و فشارهایی را که تحمّل کرده‌اند. چه می‌فهمیم از رشد تدریجی خالصانه و پنهانی یک قلب. ما فقط گاهی تولّد رنگین آنها را دیده‌ایم...
شاید برگه‌های سونوگرافی دلیل خوبی باشد برای اینکه بچه‌ها را لک‌لک‌ها نمی‌آورند...

/ 0 نظر / 19 بازدید