زندگان

-    محمّد برادر دوقلوی منه، البته با این تفاوت که ما از یک پدر و مادر متولّد نشدیم! ولی خوب در یک بیمارستان و تقریباً با هم بدنیا آمدیم. او چند روزی بزرگتر بود. ما همسایه بودیم. نه فقط همسایه، هم‌مدرسه و هم‌کلاس و هم‌میزی و هم، هر چیزی که فکرش را بکنی. تا وقتی که محمّد از دنیا رفت. محمّد خیلی خوب بود خیلی بهتر از من. شاید مثل تو...
و دستش را می‌‌گیرم و به گرمی فشار می‌دهم و سعی می‌کنم با محبّت موضوع را عوض کنم و می‌پرسم:
-    راستی این لباس جدید خیلی بهت می‌آد...
لبخند می‌زنه و تشکر می‌کنه و انگار نه انگار که موضوع عوض شده در ادامه می‌پرسه: چطور از دنیا رفت، حمید؟
می‌گم: کی؟
ولی می‌دونم که این تلاش مذبوحانه فایده‌ای نداره و ادامه می‌دم.
-    ما هردو می‌خواستیم به جبهه برویم و هردو برای اعزام اسم نوشتیم، خانواده‌ی محمّد خیلی مخالف بودند و خانواده‌ی من برعکس تشویقم می‌کردند. محمّد به اصرار خانواده‌اش برای اعزام به خارج اسم نوشت، محمّد شاگرد زرنگ‌تر و باهوش‌تری بود، خیلی زرنگ‌تر. راستش تو همه چیز بهتر بود. اینطوری شد که من هم برای اعزام به خارج اسم نوشتم، اولش همینطوری اسم نوشتم چون تصمیمم برای جبهه‌ رفتن قطعی بود. در امتحان اعزام به خارج بر خلاف بقیه‌ی امتحانها من اوّل شدم و محمّد شد دوم...
-    آخرش چی شد؟
-     آخرش... آخرش محمّد رفت جبهه و شد شهید محمّد صابری و من آمدم اینجا شروع به درس خواندن کردم و شدم پروفسور حمید قادری.
سهیلا یک لحظه خشکش زد و پرسید:
-    ولی تو گفتی که جبهه رفتن قطعی بود؟
با حسادت چشمم می‌افته به نگاه سهیلا که به عکس محمّد با ذوق و شوق خیره شده و دست می‌کشه و می‌گم:
-    آخه به نظر تو من اگر کشته می‌شدم بهتر بود یا حالا که هزار تا مریضو خوب می‌کنم؟ محمّد اشتباه کرد. اون اگه می‌آمد و دکتر می‌شد، دکتر خوبی هم می‌شد، اگه می‌موند خیلی مفیدتر بود، الآن که یک مشت خاک و استخون شده و حلواشو هم نذر آبروی دیگران می‌کنند بهتره یا اگه می‌شد پروفسور صابری و هزار تا مریضو از مرگ نجات می‌داد؟...
سهیلا هیچ جواب نمی‌ده، نگاه عاقل اندر سفیهی به من می‌کنه و چادر نمازش را سرش می‌کنه که نماز بخونه. انگار که من نامحرمم و می‌خواد که از من رو بگیره. مثل همیشه رو به قبله می‌شینه و آرام قرآن را بسته جلویش نگاه می‌داره.
تلفن همراهم از تو جیبم شروع می‌کنه به لرزیدن نگاهی به شماره‌ی بیمارستان روی همراه می‌کنم و می‌ذارمش روی سکوت. امروز اصلاً حوصله‌ی بیمارستان رفتن ندارم. یک روز می‌خواهم در خانه استراحت کنم. اگر کار مهمی داشته باشند بیایند دم در خانه...
قرآن را باز می‌کند و اشک گوشه‌ی چشمش جمع می‌شه و با ترتیل محزونی شروع به خواندن می‌کنه:
انْفِرُوا خِفافاً وَ ثِقالاً وَ جاهِدُوا بِأَمْوالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ،
لَوْ کانَ عَرَضاً قَریباً وَ سَفَراً قاصِداً لاَتَّبَعُوکَ وَ لکِنْ بَعُدَتْ عَلَیْهِمُ الشُّقَّةُ وَ سَیَحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَوِ اسْتَطَعْنا لَخَرَجْنا مَعَکُمْ یُهْلِکُونَ أَنْفُسَهُمْ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ...

/ 0 نظر / 8 بازدید