«احتمالاَ خدایی وجود ندارد»!

آنها به سرعت به سمت کلیسا حرکت کردند. فرشته بزرگ دستی به سر فرشته کوچک کشید تا نتواند افکار مردم را تشخیص دهد چرا که می دانست که راه رفتن در یک شهر و دیدن آنهمه افکار عجیب غریب و بعضاً کثیف آنقدر وحشتناک و چندش آور است که با دیدن آن ممکن است تا چندین ماه فرشته کوچک نتواند به پایین برگردد و از او خواست که به سرعت حرکت کند و خیلی به اطراف جز به ضرورت نگاه نکند.

به زودی نزدیک کلیسا رسیدند، درست در خیابان روبروی کلیسا بودند و فرشته بزرگ خواست که نفس راحتی بکشد و داشت فکر می کرد که راجع به حرفهای کشیش چگونه باید او را توجیه و آماده کند که ناگهان اتوبوسی درست روبروی کلیسا ایستاد. بروی اتوبوس تابلوی تبلیغاتی نصب شده بود با این عنوان:

«احتمالاً خدایی وجود ندارد. اکنون از نگرانی دست بردارید و از زندگی خود لذّت ببرید.»

فرشته‌ی بزرگ دستانش را به روی صورتش گذاشت و به زمین نشست و زیر لب گفت: «حالا خر بیار و باقالی پر کن!»

جوان لاغراندامی در حالی که به حیاط کلیسا وارد می‌شد از دیدن آن تابلو به روی لبش لبخندی ظاهر شد و به سالن اصلی کلیسا داخل شد.

فرشته‌ی کوچک که سرجایش خشکش زده بود برافروخته شد و فریاد زد:

-         -به گمانم اشتباه چاپی در این تابلو شده است و نویسنده می‌خواسته بنویسد: «احتمالاً خدایی وجود دارد. اکنون از نگرانی دست بردارید و از زندگی خود لذّت ببرید.»، الآن درستش می‌کنم...

-         -نه صبر کن. متاسفانه اشتباه چاپی نیست.  قانون اول: هرگز بدون اجازه به هیچ چیزی در اینجا دست نمی‌زنی.

-         -منظورت چیست؟ منظورت این است که نویسنده می‌خواسته بگوید که ...

-         -بله، متاسفانه.

-         -پس چرا خدا؟ ...

-         -می‌خواهی بپرسی، چرا این تابلو فرو نمی‌ریزد و یا عذابی از بالا نمی‌آید. یک لحظه صبر کن، خیلی چیزها هست که باید بیاموزی ولی قبل از آن بگذار چیزی را به تو نشان بدهم.

فرشته‌ی بزرگ دستش را به روی چشمان فرشته‌ی کوچک کشید. ناگهان انگار که زمان متوقف شده باشد همه چیز به سکون فرو رفت و غرق در نور شد. فرشته کوچک به اطراف نگاه کرد و از آنچه که می‌دید حیران و آشفته شد و بی‌تابانه پرسید:

-          -پس همه‌چیز از بالا می‌آید؟

-         -آری همه‌چیز، کافی است که فقط یکی از این باریکه‌ها قطع شود تا از این تابلو و اتوبوس و حتی این شهر چیزی باقی نماند.

-         -پس چرا؟ چرا چنین چیزی باید؟...

و فرشته‌ی کوچک دیگر تاب نیاورد و از شدت نور از هوش رفت...

***

صدای آواز دسته‌جمعی با موسیقی باخ در سالن کلیسا پیچید و فرشته کوچک که کم‌کم حالش داشت جا می‌آمد. پرواز کنان حول خوانندگان می‌پیچید و کیف می‌کرد و موجب شد که فرشته‌ی بزرگ کمی تسلی یابد. در ضمن خوشحال بود که فرشته‌ی کوچک در خطبه‌های آن کشیش ریاکار هوشیار نبود. مخصوصاً در جمله‌های آخرش که راجع به تثلیث چیزهایی چندش‌آور می‌گفت.

مراسم کلیسا تمام شده و جز چند نفر بروی صندلی‌ها باقی نمانده بودند و فرشته‌ی بزرگ حیران مانده بود که ماموریت آنها چیست.

جوان لاغراندام و زردرویی که سن خیلی کمی داشت از صندلی‌های آخر کلیسا به سمت محراب به حرکت درآمد. نور چهره‌ی او دیده‌ی فرشتگان را خیره کرد.

-         -او کیست؟ این نور از چیست؟

-         -به گمانم به کار ما ربطی داشته باشد.

مرد جوان به سمت محراب حرکت کرد. سر راه نگاهی به مجسمه‌ی مسیح انداخت و لبخندی زد و به میان محراب رفت و خم شد و در حالی که دو فرشته، بالهایشان را به روی سر او گسترانده بودند شروع به زمزمه کرد:

«خدایا! به بنده‌ی حقیر و بی‌مقدار خود نظر کن که جانش از دوستی تو پر شده است. اگر پیش از این گفتی که جانم هنوز از عشق تو لبریز نشده است، اکنون به پیشگاهت شاهدانی آورده‌ام، زردی رنگم، سینه‌ی سنگینم، لرزش بدنم و عطش مفرطم و تو خود بر آن آگاهتری که اکنون دیگر طاقتم تمام شده است. جانم از اشتیاق تو به تنگ آمده است، بگذار که از این دنیا به پیش تو بیایم...»

و در همان حال در محراب جان داد.

***

فراش کلیسا خواست که محراب را تمیز کند که پیکر مرد جوان را مشاهده کرد. به چهر‌ه‌ی زرد و سیاه مرد جوان نگاهی انداخت:

-          -باز هم یک معتاد دیگر. آخر بروید یک جای دیگر برای این کثافت‌کاریهایتان.

آشغال عوضی!

سپس دستی به سر و روی مرد جوان کشید و با تاسف گفت:

-         -عیسی مسیح! مرده است.

با برانکارد پیکر مرد جوان را که لبخندی به لب داشت به آرامی از کلیسا خارج می‌کردند. با دیدن آن صحنه، راننده اتوبوس در حالی که از آگهی جدید تبلیغاتی بروی اتوبوس احساس شرم می‌کرد به تندی صلیبی به روی سینه کشید.  

***

فرشته کوچک شادی‌کنان روح پرنور را همراهی می‌کرد و شروع به بالا رفتن کرد، در حالی که هر لحظه از نور او بر سر و صورت و بال خود می‌زد و مست و سرخوش به خود می‌پیچید و می‌رقصید و تسبیح می‌گفت و می‌خندید...

فرشته بزرگ به فرشته‌ی کوچک گفت: «یادت هست که امروز راجع به آن تابلو پرسیدی که چرا چنین چیزی باید...»

فرشته‌کوچک که از شدّت خوشی نمی‌دانست که چه کار کند پاسخ داد: «چی؟ نمی‌دانم یادم نیست...»

فرشته‌ی بزرگ گفت: «باشد، ولش کن». و در همراهی آن روح پرنور تا آسمان به فرشته‌ی کوچک پیوست و هردو تسبیح‌کنان و در نهایت سرخوشی خیلی زود بالا رفتند...

فرشته بزرگ اکنون خدا را شکر می کرد که آن محلّ برای کارآموزی انتخاب شده است.

پانوشت: این داستان با دیدن خبری مشابه این خبر! در بی‌بی‌سی فارسی نوشته شده است.

/ 7 نظر / 42 بازدید
شاهین عدالت

سلام دوست خوبم اولین باره که به وبلاگ قشنگ و پربارت سر می زنم خوشحال می شم توهم بهم سربزنی در ضمن اگه با تبادل لینک موافقی خبرم کن . نوروزت پیروز[گل][گل]

جعفر

اولا سال نو مبارک. ثانیا .................(چیزی به ذهنم نرسید دیگه!)

علی قاسمی

سلام.وب جالبی داری استفاده کردم به سالهای سوخته هم سری بزن.[گل][گل][گل]

فریدون

وبلاگ زیبایی داری به منم سر بزن کمکم کن داستانمو بنویسم موفق باشی

پاتوق ادبی

http://plits.persianblog.ir/post/2 پاتوق ادبي با داستاني به روز است. هر پنج شنبه با داستاني به روز مي شويم... نقد دوستان را مي شنويم دسته بندي مي کنيم و راهمان را ادامه مي دهيم... از حضور داستان نویسان جوان استقبال می کنیم... مصطفي مرداني...

سارا

شایدم واقعاً وجود نداشته باشه ها!!!

؟

قشنگ بود. اما خدا وجود نداره، خدا فقط تلقینی برای ضعف های ماست همین