هبوط

گاهی به سرش می‌زد که همه چیز و روستا را ول کند و تمام شهرها و روستاها را طی کند و به دنبال گذشته خود بگردد و چند باری هم رفته بود ولی حاج رضا هربار به او می‌گفت که این گشتن و چرخیدن بی‌فایده است باید که اول چیزهایی را به خاطر بیاوری و یا نشانه‌هایی را پیدا کنی.

راستش نشانه‌هایی بود. نشانه اولش مانتوی آبی‌ی بود که عروس خاله نیره از شهر برای خاله آورده بود. خاله آن را نمی‌پوشید و می‌گفت که پوشیدن این لباسها دیگر برای امثال ما پیرها خوبیت ندارد. یوسف وقتی آن مانتو را دید متغیر شد می‌گفت که انگار سینه‌اش می‌خواهد که بشکافد ولی اصلاً به خاطر نمی‌آورد که چرا. یوسف یکبار تا شهر و آن لباسفروشی رفته بود ولی از صحبت با فروشنده چیزی دستگیرش نشده بود.

نشانه‌ی دیگر دختر آقا یدالله بود. اگر چه آقا یدالله چند باری پیشنهاد کرده بود که اگر یوسف دخترش را می‌خواهد به خواستگاری بیاید و موجب سرافرازی است ولی یوسف هربار به بهانه‌ای طفره می‌رفت ولی هر کس که بر خورد یوسف را با دختر آقایدالله می‌دید می‌فهمید که حال طبیعی ندارد. حاج رضا می‌گفت حال که یوسف عاشق دختر یدالله نیست شاید که هیات و سیمایش او را یاد کسی می‌اندازد.

و نشانه‌ی آخر مربوط به همین چند روز پیش می‌شود. اصغر و حمید کت یوسف را از کنار ساحل رودخانه‌ی دهِ پایین پیدا کرده بودند. یعنی اول معلوم نبود که کت یوسف باشد ولی یوسف احساس می‌کرد که آن کت را می‌شناسد. داخل کت یک نامه بود، نامه‌ای که رنگ و روی نیمی از آن را آب برده بود:

همکار محقق جناب آقای دکتر خسرو بشری، با سلام...

من موضوع مورد نظر را به صورت سربسته مطرح کردم. از علاقه و شیفتگی شدید شما نسبت به خانم محمدی کاملاً آگاهم ولی فکر می‌کنم که با پیشنهادتان با شرایط فعلیِ خودتان، انتخاب دشواری را پیش روی ایشان و خودتان قرار داده‌اید و گمان می‌کنم که اگر چنین وصلتی بخواهد صورت گیرد با توجه به مشکلات و مخالفت‌هایی که وجود دارد مستلزم تلاشهای بی‌وقفه شما خواهد بود. امیدوارم که سفر تحقیقاتی‌تان به شمال کشور (که شاید به این مسئله بیربط نباشد) باموفقیت و بی‌خطر به پایان برسد. در ضمن اگر می‌خواهید که این مسئله را جدی تعقیب کنید لازم است که موارد زیر را حتماً مدنظر داشته باشید (سعی شده نقل قول از خانم محمد بیاید):

....

بقیه نامه کمرنگ و محو بود ولی یوسف می‌توانست آنها را بخواند. پیش خود آرام آرام می‌خواند و گریه می‌کرد و دلش منقلب می‌شد و بعد آرام می‌گرفت. حال و هوای عجیبی داشت.

حاج رضا می‌گفت که دیگر نباید نگران بود. به زودی کار یوسف درست می‌شه. می‌گفت که از روی نشانه‌های نامه راحت میشه آدرس خسرو را پیدا کرد.

راستی حاج رضا می‌گوید: «عاشقی حس غریب و عجیبی است مخصوصاً وقتی که آدم گذشته‌اش را مثل یوسف فراموش کرده باشد. میگفت که همه‌ی ما به نوعی توی این دنیا یوسفیم برای خودمان، عاشقیم برای خودمان، ولی حیف که اینقدر توی روستای دنیا به گاو و گوسفند و بز خو گرفته‌ایم...»

و زار زار می زد زیر گریه...و ادامه حرفش در میان هق هق گریه اش گم می شد.

 

/ 0 نظر / 6 بازدید