خاطرات من 2

راست هم می گفتم. چه فایده ای داشت. مگر آن یکسالی که درس خوانده بودم چه گلی به سر خودم زده بودم و مگر به چه رضایت درونی رسیده بودم که باز هم باید چهارنعل درس می خواندم. بنابر این درس خواندن تا اطلاع ثانوی تعطیل بود مگر در حدّی که بتوانم یک نمره ای بگیرم. و کلاسها مگر آنهایی که حاضر غایب داشتند اکثراً تعطیل بود و بیچاره هم اتاقی های درسخوان من که کلّی شب و روز درس می خواندند و من که پایه درسهایی مثل ریاضی و فیزیک و اینهام چون خیلی تو دبیرستان به خاطر کنکور (و المیپاد و  ...) عمیق خوانده بودمشان از آنها قویتر بودم. با مقدار کمی خواندن نمره ام از آنها بیشتر می شد. خدا من را ببخشه مخصوصاً که اکثر امتحاناتی که می گرفتند به نحوی به خواندن ربطی نداشت و اکثراً امتحان آی کیوی ریاضی و فیزیکی و ... بود.

پس من این مدّت چی کار می کردم؟! سوالی است که سعی می کنم در این پست تا حدّی به آن پاسخ دهم.

وقتی وارد خوابگاه شدم چون ما تعداد زیادی از یک مدرسه در شریف قبول شده بودیم به همین خاطر ما چهار پنج نفر که تنها از مدرسه مان به خوابگاه طرشت فرستاده شده بودیم با هم هم اتاق شدیم. من که جز ظاهر مرتّب و مودب هم اتاقی هایم در مدرسه چیز دیگری از آنها ندیده بودم خوشحال و خندان وارد اتاق شدم و مدّتی هم به خوبی و خوشی و باکلاسی گذشت. ولی بعد از مدّتی متوجه واقعیت خیلی بزرگی در مورد خوابگاه شدم. آدمها یک ظاهر در مدرسه دارند که آن را با تقریب خوبی در دانشگاه هم حمل می کنند ولی زیر پوست این آدمهای مودب و مرتّب بواطنی خیلی وقتها کاملن متفاوت است که حتّی فکرش را هم نمی توانی بکنی. مثلاً کی فکر می کرد که قلی (اسم مستعار) آن پسر مودب و خیلی محجوب و درسخوان مدرسه آن پسر زرنگ و زبل و شیطان و دست انداز و رند اتاق شود. و یا تقی آن پسر جدّی شخصیتی مضحک و طنز داشته باشد و یا آن نقی آن موجود بسیار باشخصیت و مودب و دوست داشتنی مدرسه چنان موجود بی ادب و تکه اندازی باشد. خودم هم  از این قاعده مستثنا نبودم و نشان دادن آن بخش شخصیتی دمدمی مزاج و لوده خودم را با حیرت همگان مواجه می دیدم. حال که فکر می کنم می بینم که آدمها ورای آن شخصیت خوابگاهی شخصیتی دیگر و درونی تر نیز دارند. برای من که در دفتر خاطراتم  صادقانه زیاد به خودم می پرداختم این مسئله بدیهی بود که انسانها پیش خودشان هم باز یک نفر دیگر هستند و  ناخودآگاه کس دیگری را به دیگران نشان می دهند. چه کسی می دونه که در زیر آن شخصیت هم چه شخصیتهای  دیگری می تواند باشد (و شاید تنها در آخرت آن من حقیقی آشکار شود، ان الله علیم بذات الصدور).

خاطرات را اول برای دلتنگی می نوشتم. مخصوصاً که خیلی از جوّ اتاقمان ناراضی و سرخورده بودم. ولی بعدها ایده های دیگری به ذهنم رسید. با خودم فکر می کردم که با نوشتن می توانم مسیر زندگی ام را کنترل شده تر داشته باشم و اگر بتوانم ذهنیات خودم را روی کاغذ ثبت کنم شاید بتوانم بهتر به نتیجه ی خاصی در مورد آن برسم.

خانواده ی ما یک خانواده ی خیلی مذهبی بود (به نسبه) و من هم یک موجود نمونه از این خانواده و آن بچه ها به غیر از یکی تقریباً مذهبی نبودند. مثلاً نماز نمی خواندند و قص علی هذا و این فضای اتاق باعث می شد که من حتّی خیلی دوست نداشته باشم در اتاق نماز بخوانم و به نمازخانه می رفتم. بعلاوه موسیقی ها و ادبیاتشان برایم زننده و ناخوشایند بود و ورق بازی که من از آن اکراه داشت و سرگرمی همیشگی در خوابگاه بود. بعلاوه اینکه من موجودی بسیار تودار و خجالتی بودم و اصلاً دوست نداشتم به روی خودم بیاورم که من از این فضا آزرده خاطرم. نمی دانم چرا آن اتاق را عوض نکردم شاید به خاطر بچگی یا خجالتی بودن و ... بود. شاید به یک نحو از آن فضا لذّت هم می بردم. راستش وقتی در آن فضا بودم و یکجوری از آنها کناره می گرفتم یک احساس خوبی داشت. حس می کردم وقت بیشتری دارم که به خودم و زندگی فکر کنم و ذهنیاتم را بیشتر بنویسم و کتاب بخوانم و به آنها فکر کنم و شاید نماز صبح خواندن در اتاقی که کسی تقریباً نماز صبح نمی خواند برایم حس خیلی جالب و خوشایندی داشت. سعی می کردم ساعتم را دم گوشم بگذارم که کسی بیدار و شاکی نشود. من با آنها زندگی می کردم و دوست بودم ولی با آنها نبودم. اگرچه اکثر آنان را هنوز هم دوست دارم.

در میان این چهار نفر البته کسی بود که ما هرگز آبمان با هم در یک جو نرفت. راستش کمی برایم هراسناک بود که با کسی زندگی کنم که مشروب می خورد و کلماتی همیشه ورد زبانش است که من حتّی نمی توانستم آنها را بنویسم و چیزهای دیگر ولی این هم خیلی مهم نبود چرا که او خیلی وقتها در خوابگاه نبود و من بی وجود او با همه اختلافی که با بقیه داشتم تحمل اتاق برایم سنگین نبود به خصوص که با بقیه انس گرفته بودم و با یکی از آنها که مذهبی بود خیلی صمیمی شده بودیم.

شاید اتفاقاتی از این دست بود که مرا خیلی در فکر برد مثل  این مسئله که شنیدم اولین بار که کسی در اتاق بغل ما که خیلی با آنها رفت و آمد داشتیم و یک پله از اتاق ما شر و شور تر بودند یکی از بچه می گفت که خدا را قبول ندارد. راستش نماز نخواندن و حتّی مشروب خوردن برایم اینقدر سنگین نبود که بشنوم کسی می گوید که من خدا را قبول ندارم بخصوص که حمید (اسم مستعار) که او را می شناختم پسر ظاهراً بدی نبود و من اصلاً از او بدم نمی آمد و خیلی کسان بودند در اطرافم بودند که خدا را قبول داشتند و موجودات خیلی بدتری بودند.

راستش همیشه فکر می کردم که کسی که خدا را قبول ندارد باید دو تا شاخ روی سرش داشته باشد یا یک شیطان مسلّم باشد. باورم نمی شد که حمید یک موجود کافر باشد. بچه ها سعی کردند که برهانهایی که در کتاب دینی برایمان گفته بودند را برایش بیاورند ولی به نظر می رسید که هیچ کدام به درد نمی خوردند و راستش لازم نبود که او بیاید آنها را ردّ کند، من خودم هم می توانستم آنها را ردّ کنم.

با او صحبت کردم و او نمی گفت که خدا را ردّ می کند با صداقت خاصّی می گفت که دلیلی برای وجودش نمی شناسد و راست هم می گفت آن دلایلی که بچه ها می آوردند دلیل درست و حسابی نبود که بشود با آن از وجود خدا مطمئن شد.

راستش من دوستی در دوران دبیرستان داشتم که با هم خیلی راجع به این مسائل بحث می کردیم و من راجع به این چیزها زیاد بحث کرده بودم.

راستش تنها چیزی که برایم از خیلی قدیم خیلی خیلی واضح بود این بود که ماتریالیسم فکری کاملاً اشتباه است. من به وضوح پدیده ای غیر مادی بودم. کنار هم قرار گرفتن سنگ و چوب در کنار هم چطور می توانست حس وجود داشتن را به یک ماده بدهد هر چند که پیچیده باشد. هرگز چنین چیزی امکان نداشت و این به روشنی روز بود. هر چند که وقتی برای حمید و بچه های اتاق این مسئله را توضیح می دادم مرا مثل یک موجود فضایی نگاه می کردند که انگار اصلاً متوجه این مسئله ساده نمی شوند.

ولی من برای اولین بار سعی کردم با خودم واقعاً صادق باشم من براستی تنها برای این مسلمان بودم که در یک خانواده ی مذهبی بزرگ شده بودم و اگر در هر خانواده ی دیگری هم بزرگ شده بودم شاید به دین آنها در می آمدم پس باید فکری اساسی می کردم. این فکر در کنار گم شدگی بزرگی در زندگی برایم پس از قبول شدن در دانشگاه پیش آمد باعث شد که من دانشگاه را خیلی جدّی نگیرم و سعی کنم بیشتر به جستجو بپردازم.

جستجوی خیلی جدّیتر آغاز شد. برای اولین بار بود که با اینترنت جدّی آشنا می شدم. دنیایی از افکار و عقاید مختلف و دسته اول.

و کتاب، برای اولین بار بود که به منظور جستجوگری (حداقل به این معنی جدّی آن) کتاب می خواندم. پیش از این کتاب خواندن را مخصوصاً در علوم انسانی خیلی دوست داشتم. در زیرزمین خانه چند قفسه کتاب بود، مذهبی و غیر از آن که من سعی کردم همیشه برای با سواد بودن آنها را مخصوصاً معروفتر و خفنترهاشون را بخوانم ولی اینبار بیشتر برای فهمیدن و باسواد شدن نبود. من باید جواب سوالات جدّی خودم را پیدا می کردم. باید در میان نویسندگان مختلف جستجو می کردم شاید کلیدهایی پیدا می کردم برای رسیدن به جایی و یا حداقل در این آشفتگی تفریح و مسکّن خیلی خوبی بود.

برایم مهم نبود که چه می خوانم. داستان، مذهبی، شعر، فلسفه یا هر چیز دیگری که ممکن بود رنگی از حقیقت در آن منعکس باشد.

آدم های زیادی بودند که کتاب نوشته بودند و در دنیا مذاهب و مکاتب خیلی زیادی وجود داشت و این کار را خیلی سخت می کرد.

در میان روش های جستجو من روش جستجوی سطحی را انتخاب کردم. در اطراف خودم هر شاخه ای که فکر می کردم شاید حقیقتی در آن باشد گسترش می دادم ولی این فضا آنقدر بزرگ بود که همیشه آنچه که نخوانده بودی از آنچه که خوانده بودی و می دانستی بسیار بسیار گسترده تر بود.

اینترنت دنیای جالبی بود. می توانستی مذاهب و ادیان را از زبان خود پیروان آنها بشنوی و نه از زبان دیگران و این البته خیلی حیران کننده تر بود. مثلاً بهاییت را من پیش از این شنیده بودم که چه دین پوچی است ولی وقتی که حرفهای بهاییان را میشنیدی نمی توانستی به راحتی بگویی که اشتباه می گویند می دانستم که آنها خاتمیت پیامبر را رد کرده اند ولی وقتی که حرفهایشان را می خواندی می دیدی که آنها از خاتمیت در قرآن تفسیری جدیدتر و متفاوت ارائه می دهند که (حداقل به راحتی) نمی توانستی آن را رد کنی. راستش آن زمان اصلاً علاقه ای نداشتم که راجع به چیزی مثل مسیحیت تحقیق کن چون به نظرم خیلی احمقانه بود که عیسی را خدا می دانستند ولی مطمئنم که اگر وارد آن وادی هم می شدم فرقی نمی کرد باز هم به آن راحتی قابل رد کردن نبودند. تحقیق در ادیان خیلی کند پیش می رفت. به علاوه اینترنت پر بود از فرقه های عجیب و غریب مردمی که به موجودات فضایی معتقد بودند یا بودایان. یا کریشنا مورتی. راستش یکی از تفریحات من این بود که به دایرکتوری Religion در Google Directory بروم و هر روز با یک دین و فرقه ی جدید آشنا شوم. یا هر روز یک گروه جدید از فکرها و زندگی ها را بخوانم. مردمانی که کفش نمی پوشیدند. زبانهای مصنوعی.

این موضوع زبان برایم از اول چیزی خیلی جذابی بود. راستش از همان قدیم یک علاقه ی عجیبی به زبان داشتم و دیکشنری. شاید این علاقه ارثی باشد. ولی وقتی که با موضوع زبانهای مصنوعی مثل اسپرانتو (یعنی زبانهایی که توسط افراد درست شده بود برعکس زبانهای طبیعی مثل فارسی و انگلیسی) آشنا شدم با خودم این ایده را مطرح کردم که اگر بتوانم زبانم را اصلاح کنم حتماً فکرم را هم می توانم اصلاح کنم. (شاید این ایده آنقدرها هم احمقانه نبود ولی خیلی سطحی و در حد گرامر و واژگان خلاصه می شد و اصل زبان معانی آن هستند. و علّم آدم اسماء کلّها...)

خلاصه این زندگی و فکر من بود در یکی دو سال اول دانشگاه.

بعضی کتابها خواندشان تنها یک سود داشت می فهمیدی که نویسنده ی داستان همانند تو حیران و پریشان است مثل داستانهای هرمان هسه و یا جز بیهودگی و لفّاظی چیزی نمی گوید مثل گارسیا مارکز  ( الشعرا یتّبعهم الغاوون الم تر انهم فی کلّ وادِ یهیمون و یقولون ما لا یفعلون) و برخی واقعاً کمک می کرد مثل رمان بینوایان از ویکتور هوگو هیچ وقت یادم نمی رود که این نویسنده چه چیزهای کوچک ولی بزرگی را برای اولین از عواطف و احساسات ارزشمند انسان نشان داد. چیزهایی مثل درماندگی، تردید، عشق، ایمان و یا تصویری کوچک از مردان بزرگ ولی همه اینها بیشتر تفریح بود....

یا آن اولها یک کتاب در مورد ولتر خواندم. (طبق آن کتاب) ولتر کسی بود که اولها مسیحیت و مذهب و خدا همه چیز را رد می کرد و با پیامبر اسلام به شدّت دشمن بود ولی گویا اواخر تغییراتی در او پدید آمده بود. نوشته بود که با دوستانش یک روز صبح هنگام طلوع داشتند می رفتند که او را می بینند که از آنها جدا می شود و آرام آرام بالای تپه می رود و به طلوع خورشید نگاه می کند و به سجده می افتد. و بعدها از رفتار گذشته خود از اسلام هم بر می می گردد. 

برایم خیلی جالب بود که (اگر این داستان درست باشد) یک آدم کلّه شقی مثل ولتر اینجوری به خدا ایمان بیاورد.  (إِ إِذا تُتْلى‏ عَلَیْهِمْ آیاتُ الرَّحْمنِ خَرُّوا سُجَّداً وَ بُکِیًّا)

یک چیز دیگر که از آن هشت سال پیش یادم هست این بود که یک روز که از اتاق به نمازخانه می رفتم که نماز مغرب عشا را بخوانم. ناگهان برقها را خاموش کردند، خاموش ِخاموش و شروع کردند که دعای کمیل بخوانند و من مدّتی در آنجا بودم که نماز بخوانم چشمانم که به تاریکی مطلق عادت کرده بود. هیچ علاقه و حسی نسبت به دعای کمیل نداشتم و داشتم از نمازخانه خارج می شدم که بروم اتاق که ناگهان در میان آن تاریکی که تقریباً هنوز کسی آنها نبود شخصی توجهم را به خودش جلب کرد.

او از خود بیخود شده بود. گریه می کرد و به سجده می افتاد و حالی داشت که در آن تنهایی خیلی برایم عجیب نمود  که موقعیت او جوری بود که من او را می دیدم و او مرا نمی دید. عمیقاً این را حس می کردم که یک چیزی وجود دارد که او دارد تجربه می کند در حالی که من اصلاً درکی از آن ندارم. راستش هیچ کس را از نزدیک ندیده بودم که چنین حالتی داشته باشد و اصلاً درکی نسبت به چنین تجربه ای نداشتم. ( تَتَجافى‏ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعا) و همین باعث شد که کنجکاوانه معنای عبارات دعای کمیل را که آن زمان خیلی عربی اش را نمی دانستم بخوانم. به نظرم جالب آمد.

یادم هست که آن زمانها زیاد دلم می گرفت و برای همین هم نوشتن را آغاز کرده بودم و یک دفتر داشتم که خاطرات و افکارم را در آن می نوشتم. بعدها این نوشتن در دفترهای دیگر و در کامپیوتر در فایل ورد برای خودم ادامه پیدا کرد و هنوز دارد...اگر کسی به نوشتن برای خود علاقه ای ندارد خوب است که حداقل چنین زمانی را برای فکر کردن برای خود در روز بگذارد.

سوالات اساسی آن زمان برایم وجود داشت مثلاً مسئله بود که هیچ وقت نمی توانستم حلّش کنم و از دبیرستان برایم مطرح بود این بود که من (مخصوصاً که من آدم دمدمی مزاجی بودم) حالات گوناگونی را تجربه می کنم و در هر حالت احساس می کنم که آن حالت درست است و آنچه که به نتیجه رسیده ام درست است و در حالت دیگری دقیقاً عکس آن را احساس می کنم. چگونه می توانم بین حالات مختلفی که به من عارض می شود معیاری برای قضاوت بدست بیاورم.

یا سعی می کردم که ذهنم را به روی کاغذ ثبت کنم. ولی ذهن آنقدر سریعتر و متفاوت تر از نوشته بود که این کار هیچ وقت با تغییر حالات من مخصوصاً در زمان احساسات امکان نداشت.

اگرچه من اسلام را رد نکرده بودم و نماز می خواندم و کاملاً مذهبی بودم و به آن علاقه داشتم ولی می دانستم که این چیزی نیست که من به آن رسیده باشم بنابر این سعی کردم که خودم را به درستی هایی که از آن مطمئن هستم متصل کنم. یادم هست که در آن دفتر سعی کردم برای اولین بار چیزهایی که از درستی آنها مطمئنم را یادداشت کنم و به کار ببندم. تعداد دستوراتی که مطمئن بودم که آنها درست هستند و مستقل از اینکه مذهب خاصی درست باشد حتماً باید عمل کنم و مورد ضعف من هستند چیزی حول حوش چهار پنج شش تا شد. مثلاً یکی از آنها این بود که من نباید زیاد حرف بزنم و وراجی کنم چرا که ورّاجی زیاد حالم را بد می کرد و از تعادل و درستی خارج می شدم.

راستش چیزی که اگر ننویسم کلّ این نوشته ناقص است و مسئله اساسی است این است که دردی عمیق در درون من وجود داشت. دردی که نمی دانستم که ریشه اش چیست و گاهی می آمد ولی وقتی که می آمد دیگر همه چیز را با خود می برد. دیگر انگار فریاد می زد به من که آی، چه کار می کنی نمی بینی که همه ی این زندگی ات پوچ و بیهوده است، نمی بینی که همه درس و دانشگاه و خوراک و خواب و کتاب و هر چیزی که سرت را با آن گرم کرده ای هیچ معنایی ندارد و من در حالتی از درد فرو می رفتم. دردی که هیچ علایم ظاهری در من نداشت جز یک لبخند بر لبم ولی عمق آن آنقدر بود که می توانست همه چیز را به هم بریزد. راستش خیلی این درد را دوست داشتم حس می کردم که این اصیل ترین چیزی است که در درونم است. ریشه اش را نمی دانستم ولی می دانستم که از هر کجا که می آید از جای خوبی می آید. در من نه تنها پوچی ایجاد نمی کرد بلکه بر عکس کلّی شوق و امید ایجاد می کرد. مثل حالت انتظار. مثل کسی انتظار می کشد تا اتفاقی در زندگی اش بیفتد و ایمان دارد که این اتفاق می افتد ولی نمی داند که کی و کجا و چگونه ولی می داند که این اتفاق می افتد. مثل جامعه ای که منتظر یک فرد منجی است من هم منتظر یک منجی یک اتفاق یک حادثه برای نجات خودم بودم. 

(شاید بزرگترین چیزهایی که برخی مردم را به بیچارگی می کشاند همین یاسشان باشد وَ یُعَذِّبَ الْمُنافِقینَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْمُشْرِکینَ وَ الْمُشْرِکاتِ الظَّانِّینَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ عَلَیْهِمْ دائِرَةُ السَّوْءِ وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصیراً)

و این انتظار در حالی بود که من به ضعف عمیق خودم پی برده بودم. می دیدم که کتابها بیشتر از آن است که من بتوانم جزئی از آن را بخوانم و فکرها و مذهب ها، مگر همین اسلام یا قرآن، من چقدر از آن می دانستم و به نتیجه ی قطعی در مورد آن رسیده بودم که بتوانم با خواندن فکر و مذهب و عقیده ی دیگری که برایم خیلی عجیب و غریبه است به حقانیت آن پی ببرم. تازه تجربه ها که دیگر اصلاً آوردنی نبودند.

این احمقانه بود که بگویم من می توانم خودم به حقیقت برسم و تنها کاری من می توانستم بکنم این بود که انتظار بکشم. خودم را آماده کنم و تلاش کنم و انتظار بکشم که شاید روزی یا شبی یک اتفاقی بیفتد. کشتی ای از دور بیاید و مرا از این دریای تاریک و آشفته و پر تلاطم بیرون بکشد.

این بود تقریباً حکایت سال اول و اینهای من در دانشگاه (از دیدگاه خودم)...

(ادامه دارد انشاء الله، ولی مطمئن نیستم کی، شاید خیلی طول بکشد، شرمنده)

/ 4 نظر / 14 بازدید
محمد محمودی

مشتاقانه منتظر قسمت های بعدی هستم. خیلی خوب بود.

جعفر

ازین بعد ice berg صدات میکنم.آخه شبیه کوه یخ هستی.10 برار ظاهرت باطنته.هدامه بده که داره جالب میشه.آخ اگه اون دفترچتو داشتم..............

جعفر

اصولا زیاد دوست ندارم برگردم و به خاطرات گذشتم بنگرم(دماغم دراز شده!).تازشم من مثل شما چنین گذشته خفنی نداشتم. زندگی من تو پاسخ حالت دائم(یه اصطلاح برقیه) بوده![عصبانی]

حمیدی

آه. این خاطرات برایم خیلی چیزها داشت. خیلی. آن قدر هست که این جا ننویسم‌شان. چه قدر این سال‌ها زود گذشت.