نظریه‌ای برای همه چیز

این ساده‌نگری و تحلیل بر اساس معیار واحد که کاملاً منطبق بر فضای حقیقت نبوده‌است در گذشته در عرصه‌های بزرگی وارد شده‌اند و بشریت را به انحرافهایی بزرگ هم کشانده‌اند. من جمله مثلاً در جامعه‌شناسی مارکسیسم را می‌بینیم که سعی می کند همه چیز را با استفاده از اقتصاد توضیح دهد و تحلیل کند یا در روانشناسی فروید را می بینم که همه چیز را در فضای جنسی تحلیل می کند، یا در زیست‌شناسی تکامل را می‌بینیم (که بالفرض که تبدیل گونه‌ها (Transformation) حقیقت داشته باشد) همه چیز را با استفاده از انتخاب طبیعی (Natural Selection) تحلیل می کند، در زیست شناسی بعدها فهمیدند که آنچه که داروین می گفت با کشف ژنتیک افسانه‌ی کودکانه‌ای بیش نبود و بعدها با تخمینی جدید (مثل بسط یک جمله‌ی اضافه) در فضایی مشابه نئوداروینیسم به وجود آمد.
راستی چرا این نظریات مثلاً نظریه‌ی فروید با اینکه به نظر می رسد که تنها یکی از عوامل تاثیرگذار را برای تحلیل انسان انتخاب کرده بود و همه عوامل دیگر را فراموش یا انکار کرده بود می تواند تا حدّی موفق باشد. به نظرم علّت اصلی آن «همبستگی‌ای» است که میان عوامل تاثیر گذار وجود دارد. حقیقت این است که عوامل جنسی تا حدودی در تمام عوامل دیگر آدمی حتی تا حدودی در عوامل عرفانی او تاثیر گذار است از اینجاست که حداقل شرایط تیلور برای تخمین تابع (چی بود شرایط دقیقاً راستی؟) تضمین می شود و کسی که صرفاً بر اساس عوامل جنسی تحلیل می کند می تواند در نقاطی وجود انسان را تحلیل دقیقی کند، همانگونه که عوامل تاثیرگذار بر جامعه‌ی انسانی تا حدود زیادی با اقتصاد همبستگی دارند و کسی که صرفاً از اقتصاد و وضع طبقاتی برای تحلیل استفاده می کند می تواند با تخمین‌هایی در نقاطی تحلیلهای دقیق کند ولی در کلّ نظریاتی اینچنین در فضای محدود براستی چیز زیادی از حقیقت اصلی را حاوی نیستند.
راستی حتی در فیزیک در گذشته ما قوانین نیوتون را داشتیم که معادلات ساده‌ای بود بعدها متوجه شدیم که این معادلات از دقت کافی بر خوردار نیستند و یک ضریب کوچک وابسته به سرعت که در آزمایشگاه‌های ساده قابل کشف نبود در آنها نادیده گرفته شده بود و نسبیت را کشف کردیم (اگر تعبیر من درست باشد) ولی بعدها فهمیدیم که نسبیت هم در فضاهای میکروسکوپی دقت کافی را ندارد. روند پیدا کردن نظریه‌ای برای همه چیز (Theory of Everything) در نظریه‌ی ریسمان‌ها و غیره در فیزیک ادامه دارد ولی شاید آنها غافل باشند از اینکه دارند تنها انگار جملات بسط تیلور بیشتری را در فضای چند جمله‌ای خود در نظریاتشان بسط می دهند و چیزی از حقیقت مسئله را آنقدرها نمی گشایند جز اینکه در محاسبات و تخمین‌ها و تکنولوژی‌ها بکار گیرند. تنها زمانی حقیقت مسئله را می توانیم بیان کنیم که آن را در فضایی حقیقی و مناسب نگاه کنیم، همانطور که تنها در فضایی مثل تبدیل فوریه است که می توانیم حقیقت تابع سینوس را در جمله‌‎ای ساده بیان کنیم.
حقیقت این است که این خداوند است این جهان را به اسماء خود آفریده است، همان خدایی که رازق است و آفریننده زوجهاست و رویاننده و اختلاف‌دهنده‌ی گونه‌ها و هر ذره‌ای در جهان به اراده‌ی او می چرخد، تنها در پرتوی ایمان به خداوند و معرفت به همه‌ی اسماء اوست که می توان به شناختی کامل از جهان دست پیدا کرد، تنها آنجاست که همه عوامل همبسته‌ی این جهان به وحدت می رسند و تنها معرفتی که در سایه‌ی ایمان به این خداوند باشد سود و نفعی حقیقی فراتر از ساختن اسباب‌بازی‌های اینجهانی برایمان به ارمغان خواهد آورد.

پانوشت:‌ فکر کنم البته یک کم پایم را از گلیم سوادم درازتر کرده باشم در این نوشته! به بزرگواری خود ببخشید. (و اگر اشتباهی هست البته تذکّر دهید).

/ 1 نظر / 8 بازدید
گلدسته

سلام. من که چیزی نفهمیدم ولی کلا لذت می برم که یک روحانی حوزه و برخی دروسش را نقد کند. شهید بهشتی هم همین کار را می کرد.-من اکثر آخوند ها را دوست دارم.-به حرف هایشان اکثرا اعتماد می کنم و ... با «زیباترین دختر دنیا» در خدمتتان هستم.-غیر اخلاقی نیست.-اگر فرصتی پیدا کردید، نظرتان رابنویسید لطفا!